... قلم عفو بر گناهم كش ورنه من سربه زير ميميرم
دست و پايم به عشوه اي بستي چه خوشم چون اسير ميميرم
ثروت من فقط ولايت توست كي دگر من فقيرميميرم...
دل هر كي يه ياري داره يه ياري داره دل ما با حسينه
بعدها نام مرا باران و باد،نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه ، فارغ از افسانه های نام وننگ
اگه بخندي ميگن بي حيا شدي،اگه گريه كني ميگن عقده اي شدي،اگه ساكت يه گوشه بشيني ميگن افسرده شدي،اگه عاشق بشي ميگن ديونه شدي،اگه....
پس بيا بميريم كه واسه مردنمونم حرف در ميارن![]()
ای انسان، بیهوده نغمه سرائی مکن ، زیرا همیشه در پایان کار ، آواز نشاط بخش واقعی ناخوانده خواهد ماند.
...
اگر بخواهی دعا کنی ، دعا کن ، زیرا همیشه نیایش آرامش می بخشد. اما بدان که به هر حال زبان تو از گفتن آن دعای مخصوص که باید روح تو را آرام کند، عاجز خواهد بود.
از مرگ نیز کمک مخواه تا تو را از سنگینی بار زندگی برهاند ، زیرا پس از مرگ به یقین گوشه ای از روح تو همچنان هوشیار خواهد ماند تا تاریکی گور و تلخی نیش کرمها را احساس کند.
(گابریلامیسترال.آمریکای لاتین.)
زندگي برگ بودن در مسير باد نيست
امتحان ريشه هاست
ريشه اي هرگز اسير باد نيست
زندگي پيچك است
انتهايش ميرسد پيش خدا
بايد آن را سبز كرد
شادمان با آب پاش لحظه ها
به من گفتی: پدرم هرگز گریه نکرد. پدربزرگم هرگز گریه نکرد.
گفتی : نیاکان من هرگز نگریستند، زیرا همه آنها دلی از پولاد داشتند. این را گفتی و از چشمت قطره ی اشکی در دهان من فرود افتاد. اوه! در همه ی عمرم ، در جامی چنین کوچک ، زهری چنین کشنده ننوشیده بودم!
خمبیچاره من، که با این یک قطره غمهای چند قرن را نوشیدم. در طعم این قطره تلخی صدها سال دردهای نهفته را احساس کردم؛ در زیر بار این قطره شدم، زیرا رنجها و ناکامیهای چندین نسل را یکجا در آن انباشته دیدم.
(الفونسینااستورونی.آمریکای جنوبی. 1892- 1938)
رنگ چشات چه رنگیه؟
رنگ آبی قشنگه،نه؟خیلی هم قشنگه،سبز و خاکستری چی؟قشنگه؟...
اما رنگ چشم تو هر چی باشه خیلی قشنگ تره...مشکی مشکی هم باشه،هزار تا حرف برای گفتن داره.مثل صداقت،مثل عشق،مثل محبت، ولی نگاهت که بره پشت شیشه ی رنگی،دیگه قشنگی خودش رو نداره جوون.
اگه شکل یکی بشی غیر از خودت،بشی رنگ لنزی که تازه خریدی،دیگه نمیتونم به تو بگم رنگ آبی قشنگه ،
سبز و خاکستری قشنگه... آخه اینها که رنگ چشم های تو نیست،من دوست دارم از رنگ چشم های خودت
تعریف کنم جوون. رنگ چشمهای تو که پاک ولطیفه.عشق و محبت میفهمه...اما باز هم چند رنگ دیگه میبینم... قرمز وشرابی و بنفش و چند رنگ دیگه که روی موها و صورتت نشسته.
خب،چی میگی؟قشنگه؟من میگم رنگ خودت قشنگ تره.اگه میبینی که دایی حسین،کج کج نگاهت میکنه و عمو جواد، ابرو بالا میده و حرفی میزنه که دلت میشکنه، واسه ی اینه که تو خودت عزیزی، وجودت عزیزه،
راه رفتنت، خندیدنت،بودنت،برای همه عزیزه...اما حالا رنگ عوض میکنی که بیشتر به دل بشینی؟... نه دیگه اومدی نسازی!تو عزیز دل همه ای. حالا برو هی پررنگش کن، هی آب و رنگت رو زیاد کن. فکر میکنی فردا چی میشه؟ باز میری دنبال یه رنگ تازه تر... حالا چقدر طول بکشه خوبه؟باور کن همه ی رنگهای دنیا توی دل خودته و تو خبر نداری. حالا که فقط لنز و رنگ نیست ، کفش و لباسی هم که میخری، زود خرج میشه و از« مد» می افته، بعد که جشمهای بقیه عادت کرد به مدل لباست، فکر میکنی دیگه مورد توجه نیستی و کسی دوستت نداره... باز مجبور میشی یه لباس دیگه بخری تا همه به تو توجه کنند، ولی یادت نره اگه از لباس و رنگ و ظاهرت تعریف کردند، دلیل این نیست که دوستت دارند، ولی تو عزیزی... و چرا از ته دل، تو رو به خاطر خودت دوست نداشته باشند؟مگه کمه؟
یه دل داری قد دریا... مهربونی، مثل آسمون و شادابی، مثل نسیم دم صبح.
فکر کردی قشنگی چیه؟ قشنگی اینه که هر چی داری قشنگ باشه. فکرت ، دلت ، راه رفتنت، حرف زدنت، لبخندت،محبتت، دوستی و صداقتت، عمق نگاهت، لحن صدات، همه باید قشنگ باشه و یادت باشه تا راست نگی ، راست نمیشنوی...
وقتی خودت نباشی کسی تو رونمی بینه که دوستت داشته باشه ،ولی من حالا دارم با دلت که غرص و محکم ایستاده پشت آن سینه ی مهربونت و عشق رو میفهمه و میدونه که معنی عشق خیلی فرق داره با همه چیز، حرف می زنم و میدونم که تو از من بهتر می دونی که دلت چقدر عزیزه جوون! خودت بگو چقدر عزیزه؟
رنگ عوض، نکن «سبز» نگاه کن
مثل رنگ لاجوردی آسمان که سایه اش می شه رنگ دریا مثل رنگ طبیعت یا حس خورشید وقتی که سپیده میزنه، یا زلالی چشمه...
چه فرقی میکنه؟ مهم اینه که قدر و قیمت دلت زیاده. حالا خودت قیمت بزار ببینم بلدی یا نه؟چی شد؟ همه ی رنگ ها تموم شد و تعریف دلت تموم نشد؟ دیدی حالا وقتی خودت نتونی ، من میتونم؟ حالا که دلت آیینه است، خودت رو توی آیینه ی دلت نگاه کن و ببین چقدر زلالی... بعد دست بکش به صورت پاک و لطیفت و عمق نگاهت رو پیدا کن ببین چشات چه رنگیه و آخرش کجاست... بعدش، اول به دلت بخند و بعد به نگاهت و به خودت بگو همانطوری که هستی خیلی قشنگی ، بگو که خودت رو دوست داری و می خواهی همیشه شاداب باشی... به خودت قول بده که بهتر نگاه کنی... و حالا عمیق تر نگاه کن و ببین چی میبینی؟
وقتی با خودت رو راست باشی و پیش خودت کم نیاری، وقتی خودت رو بفهمی و بشناسی، میبینی که همه ی رنگهای دنیا مال تو شده. کاش همه مال تو باشه.
می دونی ، دل تو به اندازه ی هستی ، جا داره. پس دقیق تر نگاه کن... نگو نه ... نگو نمی تونی. دنیا همه مال تو، قبول... اما ببین قدر دنیای قشنگت چقدره؟ خودت که میتونی بفهمی و اندازه بگیری، خودت که بزرگ شدی و به خاطر بزرگ شدنت ، کلی پیش ما اعتبار داری و کلی می ارزی... اما حالا تو هم بگو ما چقدر پیش تو عزیزیم؟...
خب، آبی نگاه میکنی یا سبز؟ قرمز یا بنفش؟ مثل کدوم رنگ داری به کلمه ها نگاه میکنی؟هر چی که باشی و هر جور که نگاه میکنی، همه ی ما جوانهای امروزی ، تو رو دوست داریم، آخه میدونیم تو با رنگ چشم خودت داری به ما نگاه میکنی، چشم خودت که همراز دل با محبتت شده و پر شده از صمیمیت و صلح و عشق و گذشت.
چشمت بی بلا. خدا تو رو برای ما نگه داره. همیشه جوون باشی که رنگ خودتی . همیشه شاداب و سلامت باشی. آخه توهم مثل مایی، از خود مایی، حالا که اومدی به جمع ما ، خوش اومدی . قدمت روی چشم!
.


