تبليغاتX
آبنباتهای رنگی
                                

 

تقدیم به قلبهایی که  فراسوی افق می تپند

 

در باره نگاهش

 

(آن مژگانش)

 

گاه بر هر دوی آنها سرمه می زد

 

یا سرمه ی سرمه یی بر یک نگاهش

 

وبر نگاه دیگرسرمه یی مشکی

 

(چه سلیقه ای)

 

با عینک بر نگاه هایش

 

گاه طبی   گاه آفتابی

 

با شیشه یی سفید رنگ

 

 

نوشته شده در جمعه 1385/11/27ساعت 6:48 قبل از ظهر توسط ساره (آبنبات لیمویی)| |
هوالمحبوب

در ابعاد این عصر خاموش

 

من از طعم تصنیف ادراک یک کوچه تنهاترم

 

بیا تا برایت بگویم

 

چه اندازه تنهایی من بزرگ است.

 

نوشته شده در چهارشنبه 1385/11/25ساعت 10:49 قبل از ظهر توسط سمیه (آبنبات پرتقالی)| |

نوشته شده در دوشنبه 1385/11/23ساعت 4:36 بعد از ظهر توسط سمیه (آبنبات پرتقالی)| |

هوالمحبوب 

ومن اکنون به باورگنگ نوزده ساله خود رسیده ام به باور گنگی که به همین راحتی میگذرد ومن هنوز در میان افکار  گنگ خود دست و پا میزنم

کیستم چیستم برای چه امدم و برای چه هستم

و گاه می اندیشم که کاش هیچوقت نبودم شاید رازی تر از حال بودم

شاید ادم برتری بودم شاید مثل حال بیهوده وپوچ نبودم

وحال

تمام ثانیه های من غرق ابهامند وهنوز خود را نیافته ام  و هنوز نمیدانم چرا هستم و چرا باید باشم  وهنوز نمیدانم چرا باید بپذیرم انچه نمیخواهم

هنوز نمیدانم چه میخواهم از این زندگی گنگ وبی مفهوم؟؟؟؟؟؟؟؟

فکرمیکنم حتی خودرا میان افکار گنگ خود گم کرده ام

و انقدر ثانه ها یم غرق ابهامند که خودم را نمیشناسم وحتی نمیدانم به کجا باید برسم....

و شاید از سر مجبوری و برای فرار از این دنیای واقعی به گوشه ای از این دنیای مجازی پناه آورده ام و هر  آنچه

که می بینید از انتهای احساسات و باورهایم بر خواسته

و اینکه / نه عشق شکست خورده ای در کار بوده و نه هیچ چیز دیگری

و

تنها همه چیز بهانه گیری های دلم است و بس...

نوشته شده در دوشنبه 1385/11/23ساعت 4:21 بعد از ظهر توسط سمیه (آبنبات پرتقالی)| |

بعضي چيزا هست كه مهمه اما واسمون مهم نيست و بعضي چيزا هست كه مهم نيست اما واسمون مهمه .

واقعا معلوم نيست كي به كيه و. چي به چي معلوم نيست كجا رو بگيري كه از دستت در نره ولي بدش ميبيني كه يه جاي ديگه از دستت در رفته .

يه جا هم ميبيني قاب عكست روبه روته اما خودتو نميشناسي و بعدشم كه به خودت فكر ميكني ميبيني چه عجوبه اي هستي غير فابل تحمل بيچاره اطرافيانت.

زندگي ،كنكور ،خواب،نون،فردا،ديروز،در ،ديوار،كبريت،اينترنت و....همشون دارند يه جواريي تكراري ميشن واست.

بلاخره من نفهميدم اخرش بايد حذر از چشم سيهي بايد كرد؟

نوشته شده در دوشنبه 1385/11/23ساعت 11:5 قبل از ظهر توسط فاطمه (آبنبات نعنایی)| |
با سلام

وبا تشکر از همه خواهر ا وبرادرایی که میان از این وبلاگ دیدن میکنند و حالا بعضیاشونم نظری میدن .

میدونید این وبلاگ سه تا نویسنده داره(فاطمه-ساره-سمیه)

ازتون خواهشمندم که توجه کنید که کی این مطلب داده که اشتباهی نظر ندین

اخه من که وقت ندارم به کسی نظر بدم ولی همه اشتباه میان به من نظر میدن و من وجدانم ناراحت میشه چون حق من نیست

                                                                               فاطمه

نوشته شده در دوشنبه 1385/11/23ساعت 7:27 قبل از ظهر توسط فاطمه (آبنبات نعنایی)| |
سعی کنید از بابت ان چه هستید و ان چه دارید سپاس گزار باشید حتی اگر به انچه دارید قانع نیستید و بیشتر میخواهید یا خویشتن را بع ان صورتی که هستید دوست ندارید باز هم شاکر باشید.

                                                                      وین دایر

نوشته شده در شنبه 1385/11/21ساعت 7:59 قبل از ظهر توسط فاطمه (آبنبات نعنایی)| |
 

 

 

 

 

چگونه فراموش کنم که جوانی من چطور سرد و خاموش گذشت؟

چگونه زندگی روزمره جای همه چیز را گرفت .

و عمرم مثل دعای یکشنبه ی کلیسا، یکنواخت و خسته کننده سپری شد؟

چه راهها دوشادوش آنکس رفتم که اصلا دوستش نداشتم ،

و چه بارها دلم هوای آنکس کرد که دوستش داشتم.

حالا دیگر راز فراموشکاری را از همه ی فراموشکاران بهتر آموخته ام .

دیگر به گذشت زمان اعتنایی نمی کنم،

اما آن بوسه های نگرفته و نداده ، آن نگاههای نکرده و ندیده را که به من باز خواهد داد؟

 

(آناآخماتووا.روسی. 1888ت)

 

 

نوشته شده در شنبه 1385/11/21ساعت 3:31 قبل از ظهر توسط ساره (آبنبات لیمویی)| |

منم مثل اين

نوشته شده در چهارشنبه 1385/11/18ساعت 8:4 قبل از ظهر توسط فاطمه (آبنبات نعنایی)| |
         

                                                                                                                          

شوق پرواز دارم

 

 میهمانم کن

 

تا شام غریبان روحم را

 

   پشت میله های بقیع

 

            فریاد کنم

نوشته شده در سه شنبه 1385/11/10ساعت 2:33 بعد از ظهر توسط ساره (آبنبات لیمویی)| |

تقدیم به:

 

سردار سبز قامت وسرخ پوش وسپید روی عاشورا

حضرت باب الحوائج حضرت ابوالفضل العباس (ع)

که تجسم امیرالمومنین (ع)در کربلا بود

ومعشوق حسین حسینی که خود معشوق خداست

که در واپسین لحظات خویش در مقتل سر به زانوی فاطمه (س) گذاشت

وبه افتخار خطاب ولدی عباس نائل شد

وحسین را برای اولین وآخرین بار برادر صدا کرد.

که ماه بر خود میبالد

 که در کنار نام مبارک اوقمر بنی هاشم آبرویی جاودان یافته است

که فرات تا همیشه ی تاریخ در حسرت یک بوسه بر لبهای خشک او ماند

                 (عباس جان)

شکست پشت منو گفت: هر چه بود گذشت

به گریه گفتمش : آری ولی چه زود گذشت

بهار بود و تو بود و عشق بود و امید

بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت

نوشته شده در دوشنبه 1385/11/09ساعت 3:37 قبل از ظهر توسط ساره (آبنبات لیمویی)| |
نوشته شده در شنبه 1385/11/07ساعت 7:47 قبل از ظهر توسط فاطمه (آبنبات نعنایی)| |

زندگي را دوست بايد داشت

زندگي را در نشستن زير باران وكنار

جاده هاي خيس

ديدن پروانه هاي شاد

رقص باد و ناز گرم شاخه هاي بيد

چرخش مرغان دريايي به گردهم

با خزيدن چ.ن علف در بوته زار عشق

شب بايد كرد

اري ،اري

زندگی را دوست باید داشت

                                                                             مریم.ش

 
نوشته شده در شنبه 1385/11/07ساعت 7:32 قبل از ظهر توسط فاطمه (آبنبات نعنایی)| |
نوشته شده در پنجشنبه 1385/11/05ساعت 9:8 قبل از ظهر توسط ساره (آبنبات لیمویی)| |
وقتی که تو این قدر به مرگ نزدیکی حتی دست های من نیز برای کشیدنت به سمت زندگی بی فایده است، با افکار پارادکسیکال تو توان جنگیدن ندارم پس به زندگی با مرگ ادامه بده!
نوشته شده در سه شنبه 1385/11/03ساعت 7:3 قبل از ظهر توسط فاطمه (آبنبات نعنایی)| |

امشب دلت پر ميزنه واسه تنهايي

نوشته شده در سه شنبه 1385/11/03ساعت 6:35 قبل از ظهر توسط فاطمه (آبنبات نعنایی)| |

 

سلام

خوبین؟

ایام عزاداری دردانه ی خدا رو به همتون تسلیت می گم.

دیشب توفیق نصیبم شد و اولین شب محرم رفتیم حرم. خیلی خوب بود.

دسته های کوچیک و بزرگ سینه زنی و زنجیرزنی هم راه افتاده بودن.

هوا خیلی سرد بود . توی صحن حرم من یکی که خدائیش یخ زدم.

اما می ارزید.

فکر نکنید فراموشتون کردم ها . واسه ی همتون دعا کردم.

دیشب با دیدن دسته های عزاداری دوباره آرزوی همیشگیم به کلم زد.

می دونید چیه؟ دوست داشتم پسر بودم. همیشه دوست داشتم .

اما محرم که میشه دیگه نمی تونم خودمو کنترل کنم مدام به این مسئله فکر میکنم.

اگه پسر بودم خیلی راحت می تونستم برم هیئت. همراه دسته های عزاداری زنجیر زنی کنم.

اما من بیشتر دوست دارم طبل بکوبم . خیلی قشنگه. تا حالا به صداش دقیق شدی؟

صداش مییییییییییییییره تا اون سلول آخر آخری مغزت.

همیشه دوست داشتم توهیئت من چایی بدم . خیلی از چایی دادن به آدمای تو هیئت

خوشم میاد. نه اینکه تو مجلس های عزاداری زنانه نمیشه این کارهارو انجام داد. میشه.

اما عزاداری مردها همیشه به نظرم پرشورتر و قشنگ تر بوده.

خوب قسمت من که نشد.

یادتون باشه رفتید هیئت واسه منم دعا کنید.

 

                بیا تا پا گرفته شور و احساس

                هممون عهد ببندیم با گل یاس

                اگه پا داد یه روز رفتیم زیارت

                 قرار ما کنار کف العباس.

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1385/11/01ساعت 7:19 قبل از ظهر توسط ساره (آبنبات لیمویی)| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir