سلام
این چند روز خیلی چیزا ذهنمو مشغول کرده اما نتونسنم همشو تایپ کنم اما یه چیز تو همشون مشترکه اونم این که همشون به یه چیز ختم میشن.
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
![]()
چند روز پیش رفته بودیم خونه یکی از اشنایان تا فیلم دخترشو که همسایه قبلی ما بودن رو ببینیم آخه اونا حدودا یه دو ماهی میشه که رفتن کانادا البته بدون خداحافظی و رفتن اونا رو ما موقعی فهمیدیم که اونا رسیده بودن به مقصدشون.مطمئنا اونجا همه چی عالی بود و تنها چیزی که دشوار بود دوری از اقوام و دوستان که اون هم ناچارا تبدیل به یه چیز معمولی میشه وقتی فیلمو دیدیم و تموم شد یه چیز خیلی مخم رو اذیت کرد اونم این که چرا ما آدما بعضی چیزا رو موقعی به دست می یاریم که هنوز جنبه داشتنش رو نداریم و وقتی به دست آوردیمش ادا و اطوارهایی درمییاریم که انگار همه چیز دنیا رو به دست اوردیم و خیلی زود یادمون میره چند وقت پیش مثل همون ادم هایی بودیم که روزی کنارشون بودیم اما خب موقعیت و سرنوشت ما رو به یه جاهای دیگه میرسونه جدا از همه آدما. البته این حرف من شامل همه آدما نمیشه اما فکر کنم شامل حال بیشتر ما آدما بشه اونم تو این دوره زمونه ای که هرکسی سعی میکنه خودشو و خونوادشو از بدبختیهای زندگی نجات بده و به قول معروف گلیمه خودشو حداقل از آب بیرون بکشه.
همه اینا رو به این خاطر گفتم که اگه یه وقتی به جایی رسیدیم یا چیزی رو به دست آوردیم
هیچ وقت یادمون نره
که قبلا کجا بودیم وکی بودیم واز کجا به اینجا رسیدیم .من که دعا میکنم اگه قراره به جایی برسم یا یه چیزی رو به دست بیارم اول از همه چیز خدا بهم جنبه داشتنش رو بده بعد خود اون موقعیتو.اگه تو/ خواننده این وبلاگ هم نظرتو بگی ممنون میشم.بگو چرا ماها حتی بهترینمون بعضی موقعها اینقدر بی جنبه میشیم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ البته فکر کنم باعث همه این چیزا زندگی دنیاست تو چی میگی؟؟........![]()
آیا هیچ وقت در سرزمین شادی بوده ای؟![]()
جایی که همه همیشه خوشحال اند،![]()
جایی که همه درباره ی شادترین چیزها![]()
شوخی می کنند و آواز می خوانند،![]()
جایی که همه چیز محشر است وهیچ خیالی نیست؟![]()
هیچ کس هیچ غمی ندارد،![]()
و تا بخواهی لبخند و خنده است؟![]()
![]()
من در سرزمین شادی بوده ام-![]()
اگر بدانی چقدر کسل کننده است!.![]()
![]()
شل سیلور استاین![]()
بیست سالگی ام رو
با تمام تیرگی هاش
با تمام تلخی هاش
با تمام سکوتش
با تمام بدبختی هام
با تمام کابوس های شبانم
تنها برای خودم جشن می گیرم
و شاید هیچ وقت ......
هیچ گاه / هیچ کس/ حتی خودم
بودنم را نفهمید
کاش هرگز نبودم
فردا درست ساعت6 یکی از نابترین لحظه های زندگی من خواهد بود
لحظه ای که هیچ گاه لمسش نکردم و نخواهم کرد
هیچ گاه هم نتونستم تو دستام بگیرمش و به بودنش و داشتنش افتخار کنم.
تا به هر کران که پر کشد برای او وطن شود
سرنوشت برگ دارد آدمی
برگ وقتی از بلند شاخه اش جدا شود
پایمال عابران کوچه ها شود

