اتاقم خیلی شلوغه به حدی که مداد رنگی سیاهم رو نمی تونم پیدا کنم.
اما فکرم شلوغ تره.
چیزهای زیادی هست که بشه بهش فکر کرد. اما کلمات برای بیانشون کم هستن.
چند شب پیش یه برنامه وحشتناک رو از تلوزیون پخش میکردند ، که جنایات وحشیانه ی صدام و المجید رو در عراق و کویت و ... نشون می داد.
افرادی که با فجیح ترین شکل ممکن شکنجه شده بودن.
و هنوز با گذشت سالها اون شکنجه ها تاثیر خودشون رو از دست نداده بودن.
صدای غم بار زنی که میگفت : من زندگی نمی کنم ، فقط از فرزندانم مراقبت میکنم مثل پتک روی سرم فرود میاد.
و مردی که از سربازی میگه که خودش رو با بند پوتینهای خودش خفه کرد.
جالبه !!!
ما داریم توی دنیایی زندگی می کنیم که زنهایی وجود دارن که زندگی نمی کنن.
و حتی بند پوتینی می تونه وسیله ای برای نجات باشه!!! نجات از زندگی !!!
توی دنیایی زندگی می کنیم که " مردان مهربون جلیقه پوش " به نام آزادی و حقوق بشر دست به کشتار دسته جمعی میزنن.
توی دنیایی زندگی می کنیم که بچه هایی وجود دارن که با نام خانه بیگانه ان. مفهموم « خانه » براشون تلی از خاکهای روی هم انباشته است. خاکهای سرخ ، خاکهای سرخ استخوان دار.
واژه ی «پدر» واژه ی غربییه برای این بچه ها. «پدر» یک رویای دست نیافتنیه.
کاری از دست من و تو بر نمی یاد.
فقط می تونیم تصویرهای و حشتناکی از تلی گوشت روی هم انباشته رو نگاه کنیم که گویا زمانی انسان بودن و حرکت می کردن. زیبایی صورتهایی که در اثر بمبارانهای شیمیایی نابود شدن.
و هیچ کاری از من و تو ساخته نیست. فقط میتونیم اشکهای چشممون رو با آستین پیراهنمون خشک کنیم و سرودن مرثیه ای رو آغاز کنیم برای رویاهای شیرین بچه های بی گناه.
مرثیه ای برای جهل انسان.
و دیگه هیچی.
شاید فاجعه از سال 1948 شروع شد.
زمانی که عده ای سیاستمدار خوش پوش که تنها به فکر نوع بشر و عدالت !!! بودند تصمیم به تصویب اعلامیه ای گرفتند «اعلامیه ی جهانی حقوق بشر»
ای کاش دست افراد شرکت کننده در مجمع عمومی سازمان ملل می شکست و هرگز اون اعلامیه ی 30 ماده ای لعنتی تصویب نمی شد.
ماده ی اول «تمام افراد بشر آزاد به دنیا می آیند. و از لحاظ حیثیت و حقوق با هم برابرند . و همه دارای عقل و وجدان هستند و باید نسبت به یکدیگر با روح برادری رفتار کنند.»
...
1- آزادی
2- حقوق برابر
3- عقل
4- وجدان
5- روح برادری
چه کلمه های مضکی ، که فقط میشه نوشتشون و به هیچ کاری نمی یان.
حالا « دیکتاتور بر اجساد کودکان از آزادی میگوید »
حتما تا حالا شصتاد بار سر دو راهی گیر کردی و موندی که کدوم راه رو انتخاب کنی که هم ضرری بهت
نرسه و هم اون طوری که دلت می خواد قضیه پیش بره و دلت هم راضی باشه.آخه بعضی وقتها عقل یه چیزی میگه و دل یه چیز دیگه .
و به قول بزرگترا آدم عاقل اونیه که به ندای عقلش گوش کنه تا بعدا پشیمون نشه و ضرر نکنه.
همیشه هم همینو میگن که بچه عاقل باش . یه وقت کاری نکنی خودتو دو دستی بندازی توی چاه . حالا اون چاهه کجاست من نمیدونم. (آخه تا حالا همش تو چاله افتادم).![]()
و با دلسوزی می خوان جلوی اشتباه کردنمونو بگیرن انگار تا حالا خودشون اشتباه نکردن، جوونی نکردن . و این وسط دل بیچاره لولوی سر خرمنه. یه عضو اضافی توی بدن که نبودنش چندان ضرری به آدم نمی رسونه. می تونی حذفش کنی. !!! باور کن !!!
به قول فروغ « ـ من می خوام خودم سرم بخوره به سنگ که بشکنه یا نشکنه ، دردم بیاد یا نیاد»
و میدونم که تو هم مثل من هزار بار عقلت رو به جای دلت حذف کردی. آخرش هم، حالا کم یا زیاد دیر یا زود پشیمون شدی . اما حسرت واسه دلت نذاشتی. و شرمندش نشدی. و هر چند یه مدت زمان کوتاه کیفور بودی.
و با فکر کردن یه کاری که کردی و دسته گلی که به آب دادی دلت قلقلکش می یاد. واسه ی عاقلانه فکر کردن 30-40 ساله دیگه وقت دارم. البته خدا نکنه این قدر زیاد بشه حوصله ندارم.
فقط باید مواظب باشم به جای دسته گل بهویی خرمن گل به آب ندم.
مواظب باش. تو هم

