فرشته ها گفتند :
مواظب «عشق» باشم!
دیروز رفتم از فرشته ها برای خودم دعا گرفتم. گفتند:باید هر روز سه نوبت به دنیا بیایم.پیش ازطلوع آفتاب،ظهر و پیش ازغروب.
فرشته ها گفتند:باید هر روز هفده بار بندگی کنم و هر بندگی را در بینهایت ، ضرب کنم و بینهایت را بپاشم روی لحظه ها.
فرشته ها گفتند: باید هر شب دستمالم را از شبنم خیس خیس کنم. ازشبنمی که اشک خدا روی آن چکیده است ... و دستمال را بگذارم روی پیشانی روحم تا تبم پایین بیاید
فرشته ها گفتند:باید هر طور شده جانمازی ببافم از ساقه ی لاله . آن وقت با اقتدا به آسمان و آزادگی ، هزار رکعت نماز فریاد بخوانم. قربتا الی الله.
فرشته ها گفتند : باید مواظب باشم مواظب آن امانت بزگ روی این شانه های کوچک. مواظب آن قشنگترین یادگاری خدا در روی زمین مواظب عشق!
فرشته ها گفتند: باید جواب سلام خدا و پرنده ها و آدمها را یک جور داد... ومثل درختان صلوات فرستاد ومثل پرنده ها،قنوت خواند و مثل کویر روزه گرفت.
فرشته ها گفتند:باید همه در به در بگردیم دنبال خدا و یک عالم دوست داشتن و کمی عقل.
فرشته ها گفتند:باید یک جایی، شاید جایی مثل سلامهای آخر نماز ، یا جایی مثل اولین سلام قطره و دریا خودم را گم کنم برای همیشه ... و آن وقت ، هر چه که دارم بدهم باد ببرد و هرچه را که خدا و فرشته ها و این دنیایی ها و آن دنیایی ها دارند ، ازشان قرض بگیرم
فرشته ها گفتند:باید یادم بماند که به اندازه ی همه ی دریاهای خدا،باید گریه کرد و به اندازه ی همه ی درختهای خدا، باید سبز بود...
وقتی فرشته ها رفتند،من ماندم و لبخند خدا و یک عالم دعا که قول داده داده بودم مستجابشان کنم!
سالهاست که در خوابم
وقتی بیدار میشوم
خفاش ها بدنم را خورده اند
و بچه ها با جمجمه ام فوتبال بازی می کنند
من گریه می کنم
و اشکهایم را بیابان می خورد
می خواهم از خودم بلند شوم
اما دست و پا ندارم .
نمی دونم چی شد که اینجوری آپ کردم شاید به خاطر حس ناراحت کننده ای که الان دارم.
شرمنده.

