چقدر بده که توی بیست و یک سالگی که میتونه قشنگ ترین روزهای زندگیت رو بسازه اون احساساسی رو که باید داشته باشی نداری و فقط و فقط بدی ها و پوچی های زندگی رو لمس کنی و قشنگی های زندگی رو اون طوری که باید ببینی نبینی و کم کم بدون اینکه بفهمی پیش بری به سمت روزایی که دیگه واقعا اون موقع ست که آدما سختی ها رو باید ببینن و حسابی با اون ها بجنگن تا لا اقل زودتر از اون چیزی که باید، از پا در نیان و اون چند روزی رو که قراره رو این زمین راه برن یک چیزهایی از زندگی رو مزه کنن و نگن تو این کره خاکی کاری نکردیم و چشمامون رو وا نکرده بستیم و رفتیم همون جایی که بودیم . ناراحتم از اینکه همش این ناراحتی ها داره واسم کم کم به شکل یه عادت در میاد که شاید روزی دیگه نتونم ازشون جدا بشم . غصه غصه غصه ... هر کاری میکنم ازشون جدا شم نمیشه شاید واسه اینه که تعدادشون خیلی بیشتر از چیزای دیگست تو زندگی و نقششون پر رنگ تر از بقیه چیزاست و من دارم خسته میشم از دستشون دیگه حوصله غصه خوردن رو هم ندارم حوصله هیچ چیز رو ندارم و حوصلم سر رفته از این بی حوصلگی ها . دیگه دارم از نزدیکترین دوستام با اینکه زیاد نزدیک هم نبودیم دور میشم دور و دور و این خیلی آزار دهنده ست برای منی که شاید فقط اون ها رو دارم . کسایی که حرفای همدیگه رو فقط با هم می فهمیم و میدونیم که چی میگیم و فقط با هم دیگه میدونیم تو زندگی چی میکشیم و از زندگی چی می خوایم و به سمت چه چیزایی با هم قدم برمیداریم و شاید همون یه ذره دلداری که به هم میدیم ما رو به زندگی و روزای نیومده امیدوار نگه میداره و واسه همینه که از دوری هر چند تکراری دلگیر تر میشم و بد اخلاق و میزنم تو پره بقیه و اونا هم بدتر از همه حالمو میگیرن و من هم کفری میشم و فقط و فقط سکوت میکنم ، شاید هم خودمو خفه میکنم. 12/10/1387
پ ن . میبینی دنیا رو دو ساله شدیم و خبر نداریم.
هق هق صدای آشنای تو
در میان هجمه ای غریب
در میان کوچه های شهر
طعم قصه های رفته است
طعم تلخ بالهای یک شکست
و گریه راه چاره نیست
گریه انتهای درد های بسته نیست
یا شتاب کن در رسیدنت
به ابتدای قصه های تازه ات
یا نگو
که راه رفته را کسی
بر نگشته است
مباد غم
چشمه قشنگ چشم های خسته ات شود
شتاب کن !
راهی از نگاه تو
تا ستاره ها نمانده است.
پ ن . از تهی سرشار
بیهوده نیست که دعا اجابت نمیشود
و معجزه بی اثر می ماند
مرغ آمین
همچو زمین
لم داده در گوشه ای
پاتیل و مست
باده در دست
به ریش ما میخندد
و بیچاره دستانم که هنوز با جاذبه زمین می جنگد .
"برگرفته از وبلاگ در مدار نقاله"
پ ن 1 _ ت و ل د یه واژه نا آشنا واسه من تو همچین روزی .
پ ن 2 _ زندگی شاید یک خیابان دراز است که هرروز زنی با زنبیلی از آن میگذرد .
پ ن 3 _ به هرجا رفت در گوشش سرودند ، که زن را بهر عشرت آفریدند .
پ ن 4 _ if you do not change , you can become extinct
پ ن 5 _ از دنیا دلگیرم ، از زمین و زمان دلگیرم و ای کــــــاش این دلگیری زودتر تمام شود.
گاهی وقتا چه چیزهایی که به این مخ ما آدما نمی رسه ، چه اتفاقاتی که تو این دنیا نمی افته ، چه چیزهایی که این چشم های مبارک نمی بینند و فقط و فقط بهش زل نمیزنن ، ![]()
یه روز الکی الکی خوشی و یه روز الکی الکی بد و دمق و زد حال ، یه روز شارژی اوه ه ه ، یه روز حال نداری یا اصلا حوصله نداری دهنتو باز کنی ، یه روز همینجوری تو هوا سیر میکنی و دنیا چقدر قشنگه ، یه روز دنیا با همه چیزش آشغاله و جهنم ، یه روز همه عالم و آدم خوبن و دلت واسه همشون تنگ میشه ، یه روز همه خنگ و نفهم و غیر قابل تحملن. عجبا از ما آدما با این مخی که یه روز توش همه چی جا میشه و قشنگ فعاله و یه روزه دیگه درش رو تخته کردی و ورود رو قدغن . دنیا رو ما خودمون می سازیم با همه خوبی ها و بدی هایی که عاملشون و مسببش هم خودمونیم ، خودمون می خوایم که خوب باشیم یا بد . خودمون می خوایم که چه جوری فکر کنیم ، چه جوری عمل کنیم تا دست آخر کم کمش این دنیا رو حالا که تو دستای خودمونه از دست ندیم اماااااااااااااااااااااااااا
چه حالی داری وقتی همه این چیزا رو بدونی و خودت دستاتو بغل کنی و بشینی که برات دنیا یه کاری بکنه ، عجب مزخرفه مگه نه ؟؟![]()
روزها واقعا مثل برق از بیخ گوشمون می گذرند و من به خوبی گذرشون رو حس می کنم ولی همینجوری نشستم و زل زدم به در و دیوار تا شاید امروز یه سوژه برای به حساب زندگی کردن گیر بیاد . چقدر پوچ و تلخ و توخالی می گذرند ثانیه ها و دقیقه ها و ساعت ها و روزها و......و دست آخر هم عمرم . اه .گند بزنن به این زندگی تو خالی .
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک
غمی غمناک است.
پ. ن ۱ _ روزی که قرار بود این وبلاگ رو با هم شروع کنیم فکر کنم وضعمون خیلی بهتر از حالا بود اونقدری که دلمون خوش بود به ادامه راه ولی حالا آپ کردنش رو هم به همدیگه پاس میدیم .
پ. ن ۲ _ خیلی از همدیگه دور شدیم اون سیزده نفر بماند که ما سه نفر هم خیلی خیلی از هم دورشدیم و روز به روز این دوری رو بیشتر حس میکنم .
پ. ن ۳ _ همه آدما فکر کنم تویه دوره ای از زندگیشون یه مدتی رو نزولی سیر کنند درست حالتی که ما ها پیدا کردیم با این تفاوت که این دوره داره طولانی میشه و از نوع اکیدا نزولی .
پ. ن ۴ _ توی بد وضعی قرار گرفتیم و گرچه که خدا هم باهامون قهر فرموده اما برامون دعا کنین
شاید خدا به حرف شما ها بیشتر گوش بده .
پ . ن ۵ _ واقعا از دست خودم کاری واسه خودم بر نمییاد![]()
پ . ن ۶ _ دلم تنگ شده برای همه چیز و همه کسانی که هم دور و برم هستند و هم دور و برم نیستند .![]()
![]()
پ . ن ۷ _ عیدتون مبارک![]()
این روزها آنتونی رابینز میخونم و دیگر هیچ وکیف می کنم از همه حرفهاش و تنها چیزی که یاد میگیرم اینکه به حالش غبطه بخورم و باز هم بیشتر از بیشتر، از خودم بدم بیاد و باز هم دچار روزمرگی میشم و هیچ .
5 جلد کتابهای رابینز رو گیر آوردم و با همه خوبیهاش هنوز به نیمه جلد اول نرسیدم جا زدم و دیگه حالش رو ندارم ادامه بدم عجب آدمی شدم و خواهم شد و از الان افسوس می خورم به حال روزهایی که قراره دچارشون بشم اگه با همین وضع پیش برم که طبق شواهد معلوم قرار نیست این روزها و روزمرگی ها تموم بشه و هنوز اول عمری دارم چوب کارهایی رو می خورم که انجام ندادم ، چه مسخره .
نه از رومم، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای ، دلتنگم
...
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت ،
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دست ها پنهان ،
نفس ها ابر ، دلها خسته و غمگین ،
درختان اسکلت های بلور آجین ،
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،
غبار آلوده مهر و ماه ،
زمستان است .
پ . ن 1 _ این وبلاگ فکر کنم خیلی وقته از حالت وبلاگی خارج و شده و این آپ ها هم شاید نفس های آخر عمریه و برعکس اسمش چقدر هم بدمزه بود و هست و خواهد بود گرچه که همش هم تقصیر ما نیست بازی روزگاره و بس .
پ . ن 2 _ اگر کسی تو هر نقطه ای از عمرش که هست به جایی رسیده که واقعا فکرش رو میکرده و تا یه مدتی فقط خوابش رو میدیده و بعدا دیده نه واقعا راسته و به اون نقطه اوج زندگیش رسیده خبرم کنه شاید بشه به حرفاش گوش داد.
پ . ن 3 _ راستی این روزها دنیا حداقل با من یکی بازی های عجیب وغریبی می کنه مثلا امروز جلو پام سنگ میندازه و فردا هم برش میداره رو همین حساب شاید هم از فردا خوش مزه شدیم خدا رو شاید هم دنیا رو چه دیدی ؟؟
پ . ن 4 _ همه خوبند و ملالی نیست جز دوری از دنیا و دوستان مجازی و...
به همین زودی
به اندازه و زودی یک پلک زدن
...
زیر بار زندگی خمیده میشویم...![]()
چند وقتی میشه که بیرون نرفتم شدم عینهو یه مرده شاید هم مردم و خودم بی خبرم اگر هم نمردم
چیزی کمتر از یه مرده ندارم فقط اینکه گاهی یه چیزایی به نام
غذا کوفت میکنم تا شاید به حسابخودم نمیرم.![]()
![]()
امروز واقعا روز افتضاحی بود و هست.![]()
![]()
صبح که خیر سرمون با داد و هوارهای پدر گرام سرمون رو از رو بالشت یرداشتیم و الان هم که داریم می ریم بازم خیر سرمون کپه مرگمون رو بذاریم با وضع افتضاح تر از صبح روبرو شدیم آخه من چی بگم ای خدااااااااااااااااااااااااااا![]()
![]()
![]()
همیشه تو این فکرها شنا میکردم و هنوز هم که هنوزه شنا رو یاد نگرفتم شاید از خنگی خودمه شاید هم از اینه که اونقدر تو هر چیزی غرق می شم که موضوع اصلی کلا از دستم میره .... ها مثل الانه که یادم رفت فکره رو بگم . همون موضوع فکری همیشگی و کلیشه ای / من اصلا برا چی به دنیا اومدم که حالا باید هم خودم زجر بکشم و هم بقیه زجر بکشن وهم من از زجر بقیه چندین برابرعذ اب بکشم حالا شما تخمین بزنین عمق فاجعه رو .......................................................................
اصلا دوست ندارم این چیزا رو بگم ولی دیگه دارم میرم که سکتهه رو بزنم همه حرفام اخرش اینکه چرا ما ها خیلی چیزای بی ارزشو اونقدر بزرگش میکنیم که اخرش خودمون رو بکشیم .من به دنیا اومدم چون پدر و مادرم خواستن و حالا اونا نمیدونم چرا برا خاطر من زجر بیخود بیکشن که من هم چندین برابر عذاب بیخود بکشم و اخر هم نه اونیم که خودم میخوام نه اونیم که اونا میخوان...................
خلاصه اینکه خودم هم هم میدونم چی میگم هم نمیدونم فقط دلم خوشه که بالاخره شاید کسانی بفهمن چی میگم ...
البته زهی خیال باطل.![]()
![]()
بگذ ریم.
حداقل وقتی مییام نت یکمی بی خیال همه چیز میشم.![]()
تا بعد..![]()
سالهاست که در خوابم
وقتی بیدار میشوم
خفاش ها بدنم را خورده اند
و بچه ها با جمجمه ام فوتبال بازی می کنند
من گریه می کنم
و اشکهایم را بیابان می خورد
می خواهم از خودم بلند شوم
اما دست و پا ندارم .
نمی دونم چی شد که اینجوری آپ کردم شاید به خاطر حس ناراحت کننده ای که الان دارم.
شرمنده.
سلام
این چند روز خیلی چیزا ذهنمو مشغول کرده اما نتونسنم همشو تایپ کنم اما یه چیز تو همشون مشترکه اونم این که همشون به یه چیز ختم میشن.
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
![]()
چند روز پیش رفته بودیم خونه یکی از اشنایان تا فیلم دخترشو که همسایه قبلی ما بودن رو ببینیم آخه اونا حدودا یه دو ماهی میشه که رفتن کانادا البته بدون خداحافظی و رفتن اونا رو ما موقعی فهمیدیم که اونا رسیده بودن به مقصدشون.مطمئنا اونجا همه چی عالی بود و تنها چیزی که دشوار بود دوری از اقوام و دوستان که اون هم ناچارا تبدیل به یه چیز معمولی میشه وقتی فیلمو دیدیم و تموم شد یه چیز خیلی مخم رو اذیت کرد اونم این که چرا ما آدما بعضی چیزا رو موقعی به دست می یاریم که هنوز جنبه داشتنش رو نداریم و وقتی به دست آوردیمش ادا و اطوارهایی درمییاریم که انگار همه چیز دنیا رو به دست اوردیم و خیلی زود یادمون میره چند وقت پیش مثل همون ادم هایی بودیم که روزی کنارشون بودیم اما خب موقعیت و سرنوشت ما رو به یه جاهای دیگه میرسونه جدا از همه آدما. البته این حرف من شامل همه آدما نمیشه اما فکر کنم شامل حال بیشتر ما آدما بشه اونم تو این دوره زمونه ای که هرکسی سعی میکنه خودشو و خونوادشو از بدبختیهای زندگی نجات بده و به قول معروف گلیمه خودشو حداقل از آب بیرون بکشه.
همه اینا رو به این خاطر گفتم که اگه یه وقتی به جایی رسیدیم یا چیزی رو به دست آوردیم
هیچ وقت یادمون نره
که قبلا کجا بودیم وکی بودیم واز کجا به اینجا رسیدیم .من که دعا میکنم اگه قراره به جایی برسم یا یه چیزی رو به دست بیارم اول از همه چیز خدا بهم جنبه داشتنش رو بده بعد خود اون موقعیتو.اگه تو/ خواننده این وبلاگ هم نظرتو بگی ممنون میشم.بگو چرا ماها حتی بهترینمون بعضی موقعها اینقدر بی جنبه میشیم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ البته فکر کنم باعث همه این چیزا زندگی دنیاست تو چی میگی؟؟........![]()
بیست سالگی ام رو
با تمام تیرگی هاش
با تمام تلخی هاش
با تمام سکوتش
با تمام بدبختی هام
با تمام کابوس های شبانم
تنها برای خودم جشن می گیرم
و شاید هیچ وقت ......
هیچ گاه / هیچ کس/ حتی خودم
بودنم را نفهمید
کاش هرگز نبودم
فردا درست ساعت6 یکی از نابترین لحظه های زندگی من خواهد بود
لحظه ای که هیچ گاه لمسش نکردم و نخواهم کرد
هیچ گاه هم نتونستم تو دستام بگیرمش و به بودنش و داشتنش افتخار کنم.
اگر رفتم تو یادم کن
اگر مردم تو خاکم کن
اگر ماندم در این دنیا
به مهر خود تو شادم کن![]()
![]()
![]()
هوالمحبوب
خواهشا اگه قصد خوندن دارین تا تهش بخونین و واقعا نظر شخصی خودتونو بگین چون برام خیلی مهمه
همیشه دلم می خواست اون چیزهایی که تو دلمه داخل وبلاگ بذارم ولی نمیدونم چرا تا حالا نشده اما یه چیزرو خوب میدونم اینم اون که همه این کارایی که انجام میدم برای فرار از واقعیته .
اینترنت / وبلاگ / نظر/ تلفن/درس/فکر/زندگی/امروز/ فردا/ دیروز/ پس فردا/ خیابون /اتوبوس/دعا/ اشک/مجله
بازم فکر/خوردن /رفتن/اومدن/حرف/سکوت/خندیدن/کامپیوتر/مطلب/ وچه میدونم هزارتا کارو فکر دیگه
به نظر تو زندگی یعنی همین!!!!!!!!!!!!! اگه سرجمع به انجام همه این کارا بگیم زندگی پس همه ما آدما داریم زندگی میکنیم و همه ماها میتونیم به خوبی از عهده این کارا بر بیایم اما چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
![]()
چرا یکی اونقدر خوشبخته که ممکنه دیگه هیچ آرزویی نداشته باشه و آیا اون تا حالا هیچ اشتباهی نکرده ؟؟؟؟ و یکی اونقدر بدبخته که تا حالا به یکی از آرزوهاش نرسیده یعنی اون تا حالا هیچ کار درستی انجام نداده؟؟؟؟
ما که همون میتونیم به خوبی این کارا رو انجام بدیم پس باید همه ما آدما خوشبخت باشیم اما... اما هیچ وقت اینطوری نبوده و نخواهد بود مگه خوشبختی این نیست که هرکاری رو که میخوای انجام بدی آخر سر از انجامش راضی و خوشحال باشی پس مثلا خودم چرا به اون چیزهایی که می دونم اگه خودم بخوام میرسم تا حالا نرسیدم با این که میدونم رسیدن به اون چیزا یعنی آینده من
یعنی حداقل یک قدم نزدیک شدن به خوشبختی............. چرا؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
![]()
با اینکه جواب همه این سوالامو تا یه جاهایی خودم میدونم اما بازم دلیل می خوام بازم یه عالمه سوال درهم و برهم مخم رو اشغال کردن و منو شاید باورتون نشه یه 2یا شایدم بیشتراز چند ساله که از درس و زندگی گذاشتن فکر کنم نظرات شما کمک بزرگی برام باشه ![]()
![]()
نهایت تمام نیروها پیوستن است:پیوستن
به اصل روشن خورشید
وریختن به شعور نور
آیا کسی مرا به آفتاب معرفی خواهد کرد؟
من خواب دیده ام که کسی می آید.
هوالمحبوب
ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟جايي که
ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا
باهاتم . تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميذارم که بگذري، قلب
ميذارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني
برميگردي پيشم.
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تا برایت بگویم
چه اندازه تنهایی من بزرگ است.

هوالمحبوب
ومن اکنون به باورگنگ نوزده ساله خود رسیده ام به باور گنگی که به همین راحتی میگذرد ومن هنوز در میان افکار گنگ خود دست و پا میزنم
کیستم چیستم برای چه امدم و برای چه هستم
و گاه می اندیشم که کاش هیچوقت نبودم شاید رازی تر از حال بودم
شاید ادم برتری بودم شاید مثل حال بیهوده وپوچ نبودم
وحال
تمام ثانیه های من غرق ابهامند وهنوز خود را نیافته ام و هنوز نمیدانم چرا هستم و چرا باید باشم وهنوز نمیدانم چرا باید بپذیرم انچه نمیخواهم
هنوز نمیدانم چه میخواهم از این زندگی گنگ وبی مفهوم؟؟؟؟؟؟؟؟
فکرمیکنم حتی خودرا میان افکار گنگ خود گم کرده ام
و انقدر ثانه ها یم غرق ابهامند که خودم را نمیشناسم وحتی نمیدانم به کجا باید برسم....
و شاید از سر مجبوری و برای فرار از این دنیای واقعی به گوشه ای از این دنیای مجازی پناه آورده ام و هر آنچه
که می بینید از انتهای احساسات و باورهایم بر خواسته
و اینکه / نه عشق شکست خورده ای در کار بوده و نه هیچ چیز دیگری
و
تنها همه چیز بهانه گیری های دلم است و بس...
بعدها نام مرا باران و باد،نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه ، فارغ از افسانه های نام وننگ

