تبليغاتX
آبنباتهای رنگی
 

 هر بار که دوربین میگفت :

 -         لبخند

 اشک می ریخت

 آرایش گونه هایش به سرخی لاله می زد و

 سایه ی پلک هایش به کبودی مشت

 

 نمی دانم لبخند های کج شده ی اطرافیانش

 به لباس گشاد عروسیش بود                                                

 یا

 کوچکی سنش و کوتاهی قدش

 مقابل مردی 50 ساله

 که با لرزش دست هایش

 تور عروس را بر می داشت

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1387/09/06ساعت 8:50 بعد از ظهر توسط ساره (آبنبات لیمویی)| |
 

 

 

اگر زني رنگ شاد بپوشد

 رژ لب بزند

 و كلاه عجيب و غريبي سرش بگذارد

 شوهرش با اكراه او را با خودش به كوچه و خيابان مي برد.

ولي اگر كلاه كوچكي بر سرش بگذارد

كت و دامن خياط دوز تن كند

شوهرش با كمال ميل او را بيرون مي برد

و تمام مدت به زني كه لباس رنگ شاد پوشيده و كلاه عجيب و غريب سرش گذاشته و رژ لب زده است خيره مي شود.

 

--بالتيمور بيكن

نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/19ساعت 11:26 بعد از ظهر توسط ساره (آبنبات لیمویی)| |
                                   من گاهی خدا را دوست ندارم

                                

نوشته شده در چهارشنبه 1386/09/28ساعت 10:36 بعد از ظهر توسط ساره (آبنبات لیمویی)| |
 

§        وقت اذان نیست . اذان هم نمی گویند. اما یکی توی گوش من مدام دارد اذان می خواند. به تلافی آن همه نمازها که نخواندم.

 

§    هیچ کس نمی دانست پی نوشت چشمهای من و دستهای تو این همه حرف نگفته است که هیچ وقت به زبان نیامد و توی این زباله دانی جا خوش کرد.

 

§    امروز اصلا نیستی . دیروز هم نبودی ، برایت توی دلم غایبی زدم باید بیایی و غیبتت را موجه کنی. پارتی بازی هم نداریم. و لطفا از قدرتت هم استفاده نکن. خدا که غیبت کند و روز در میان توی این دنیا حاظر شود چه گله از بنده هایش.

 

§    تو هم مثل همه آدمهایی . خیلی مهربان تر کمی خشمگین تر. تو هم وقتی زیادی به پر و پایت می پیچم حرفهایم را پشت گوش می اندازی. به تو هم می گویند خدا؟

 

§        سوالش را پرسید ، صبر نکرد جوابش را بگیرد. بی شرف داغ این جواب را گذاشت روی دلم.

 

§    درست وقتی که فکر میکنی همه چیز آرومه دستی از غیب برون آید و یکی بزند پس کله ات و حالی به احوالاتت بدهد.تا دیگه تو باشی از این غلط ها بکنی.

 

§        صد بار اگر توبه شکستی باز آی

 

بعد التحریر: بی معرفتی این چند وقته ی ما رو ببخشید. آبنبات پرتقالی و نعنایی هم سلام می رسونند.

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1386/07/29ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط ساره (آبنبات لیمویی)| |
 

  

   شنیدی خبر را؟

  دیشب فرشته ها را گلوله باران کردند و سوزاندند

   بیائید بر پیکر این فرشته ها نماز بخوانید

                                                   قربته الی لله

   چه کسی نعش این فرشــــــــــــته های مـــــــــرده را از پیش چشم خدا جمع میکند؟

   خدا عزا دار است چه کسی دلداری اش میدهد؟

   لطفا سیاه نپوشید

   شاید قضیه چیز دیگری است

   شاید این فرشته صورتان کـــــــــــــــــــــــــودک نما شیطان سیرتانی باشند !!!

   شاید داخل اســـــــــباب بازیهاشان بمب اتمــــــــــــــــــــــــــــــــی باشد

   نقاب بردارید از چهره هاشان

   قبل از آنکه هر کدامشان برای خودشان یک پا احمـــــــــــــد عـــــــــــــــرب شوند باید کشتشان

   قانون عوض شده!

 

   جنــــــــــــــــــگ نقطه ی متضاد صـــــــــلح نیست

   جنگ راهی است برای رسیدن به صلح

   خنده ات نگیرد

   آزادی متضاد اسارت نیست !!

   آزادی مترادف اسارت است !!

  اگر اسیرشان شدی آزادی ات را تضمین میکنند                                                                            

    اینها همه اش چرت است

   چرت میگویم.

   بیا گوســــــــــفند جـــــان  این حرفها را گاز بگیر و نشخــــــــــوار کن

   نــــــــــــــــــــــــــــــــــــوش جانت !

 

                                                            

 

(oranus) 

 

نوشته شده در جمعه 1386/07/13ساعت 11:37 قبل از ظهر توسط ساره (آبنبات لیمویی)| |

                                                  

  چقدر دستی دستی خودمان را کشتیم و جسدمان را توی خودمان دفن کردیم. چقدر بوی گندش بینی مان   را آزرد . حالا می فهمم چرا حالم این قدر بهم می خورد. گاهی فکر می کنم بد نیست   آدم انگل داشته باشد ، شاید این همه جسد روی هم انباشته نمی شد.

   چقدر خودمان را توی دروغهامان قایم کردیم تا از خودمان شرمنده نشویم. چقدر خودمان را گم   کردیم  و نخواستیم پیدایش کنیم. چقدر خودمان نبودیم. چقدر یادمان رفت و نخواستیم خودمان   باشیم.

  چقدر صداقت را قمار کردیم و هی باختیم و دوباره قمار کردیم.

  چقدر احمق بودیم که عبرت نگرفتیم.

                                                  « چقدر احمق»

  امشب می خواهم خودم را نبش قبر کنم . فکر میکنم کفر و غرور کار خودشان را کرده بودند.   سم در   تمام خونم پخش شده بود. طفلکی .

  فقط کاش علت مرگم چیز دیگری باشد.

                                                       «کاش»

 

 

  

    پ. ن۱- خدا رو شکر هنوز ما هستیم.

    یعنی فعلا من هستم . خوشحال باشید

                                                           

نوشته شده در یکشنبه 1386/07/01ساعت 4:58 قبل از ظهر توسط ساره (آبنبات لیمویی)| |

     

   آقا یک بسته سیگار مگنا لطف کنید

   تیر

    فروردین

                مگنا

   یک تجربه ی تازه

   شاید این یکی هم امتحانش ضرری نداشته باشد

   شاید تجربه کردنش کاملا منطقی باشد

                                               من از مگنا خوشم می آید

   مگنا- چه اسم قشنگی برای یک سیگار است

   به نظر تو چه فرقی دارد آدم تیر بکشد یا فروردین و یا هر چیز دیگری؟

   اصلا چه مزه ایست این سیگار؟

                                      شیرین یا تلخ شاید ترش

   چه وسوسه ی احمقانه ای

 

   شاید بشود بدبختی ها را هم پیچید لای کاغذ و دود کرد

   و دودش را با غیظ فرستاد بیرون

                                          ار بینی یا دهان

   راستی تو کدام را می کشی؟

   به نظر من همه کشیده ایم

                                یک نخ سیگار بدبختی

   شاید هم معتایم

                  به خود

    نگفتی تو کدام را میکشی.

 

 

 

 (oranus)

 

   پ ن 1 -  شاید بشه سیگار کشید، شاید که نه حتما میشه سیگار کشید ولی من میترسم که ازش خوشم  بیاد

   پ ن 2 – شاید دیگه نتونیم به این زودیها آپ کنیم . و شاید این وبلاگ زرتش قمصور بشه البته من تا جایی که بتونم سعی می کنم فاطمه و سمیه فکر نکنم به این زودیها بتونن بیان

   پ ن 3 – اگه دلت تنگ شد بگو...

 

 

 

نوشته شده در شنبه 1386/06/17ساعت 7:19 قبل از ظهر توسط ساره (آبنبات لیمویی)| |

فرشته ها گفتند :

       مواظب «عشق» باشم!

دیروز رفتم از فرشته ها برای خودم دعا گرفتم. گفتند:باید هر روز سه نوبت به دنیا بیایم.پیش ازطلوع آفتاب،ظهر و پیش ازغروب.

فرشته ها گفتند:باید هر روز هفده بار بندگی کنم و هر بندگی را در بینهایت ، ضرب کنم و بینهایت را بپاشم روی لحظه ها.

فرشته ها گفتند: باید هر شب دستمالم را از شبنم خیس خیس کنم. ازشبنمی که اشک خدا روی آن چکیده است ... و دستمال را بگذارم روی پیشانی روحم تا تبم پایین بیاید

فرشته ها گفتند:باید هر طور شده جانمازی ببافم از ساقه ی لاله . آن وقت با اقتدا به آسمان و آزادگی ، هزار رکعت نماز فریاد بخوانم. قربتا الی الله.

فرشته ها گفتند : باید مواظب باشم مواظب آن امانت بزگ روی این شانه های کوچک. مواظب آن قشنگترین یادگاری خدا در روی زمین مواظب عشق!

فرشته ها گفتند: باید جواب سلام خدا و پرنده ها و آدمها را یک جور داد... ومثل درختان صلوات فرستاد ومثل پرنده ها،قنوت خواند و مثل کویر روزه گرفت.

فرشته ها گفتند:باید همه در به در بگردیم دنبال خدا و یک عالم دوست داشتن و کمی عقل.

فرشته ها گفتند:باید یک جایی، شاید جایی مثل سلامهای آخر نماز ، یا جایی مثل اولین سلام قطره و دریا خودم را گم کنم برای همیشه ... و آن وقت ، هر چه که دارم بدهم باد ببرد و هرچه را که خدا و فرشته ها و این دنیایی ها و آن دنیایی ها دارند ، ازشان قرض بگیرم

فرشته ها گفتند:باید یادم بماند که به اندازه ی همه ی دریاهای خدا،باید گریه کرد و به اندازه ی همه ی درختهای خدا، باید سبز بود...

وقتی فرشته ها رفتند،من ماندم و لبخند خدا و یک عالم دعا که قول داده داده بودم مستجابشان کنم!

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1386/05/22ساعت 8:31 قبل از ظهر توسط ساره (آبنبات لیمویی)| |

 

اتاقم خیلی شلوغه به حدی که مداد رنگی سیاهم رو نمی تونم پیدا کنم.

اما فکرم شلوغ تره.

چیزهای زیادی هست که بشه بهش فکر کرد. اما کلمات برای بیانشون کم هستن.

چند شب پیش یه برنامه وحشتناک رو از تلوزیون پخش میکردند ، که جنایات وحشیانه ی صدام و المجید رو در عراق و کویت و ... نشون می داد.

افرادی که با فجیح ترین شکل ممکن شکنجه شده بودن.

و هنوز با گذشت سالها اون شکنجه ها تاثیر خودشون رو از دست نداده بودن.

صدای غم بار زنی که میگفت : من زندگی نمی کنم ، فقط از فرزندانم مراقبت میکنم مثل پتک روی سرم فرود میاد.

و مردی که از سربازی میگه که خودش رو با بند پوتینهای خودش خفه کرد.

جالبه !!!

ما داریم توی دنیایی زندگی می کنیم که زنهایی وجود دارن که زندگی نمی کنن.

و حتی بند پوتینی می تونه وسیله ای برای نجات باشه!!! نجات از زندگی !!!

توی دنیایی زندگی می کنیم که " مردان مهربون جلیقه پوش " به نام آزادی و حقوق بشر دست به کشتار دسته جمعی میزنن.

توی دنیایی زندگی می کنیم که بچه هایی وجود دارن که با نام خانه بیگانه ان.  مفهموم « خانه » براشون تلی از خاکهای روی هم انباشته است.  خاکهای سرخ  ، خاکهای سرخ استخوان دار.

واژه ی «پدر» واژه ی غربییه برای این بچه ها. «پدر» یک رویای دست نیافتنیه.

کاری از دست من و تو بر نمی یاد.

فقط می تونیم تصویرهای و حشتناکی از تلی گوشت روی هم انباشته رو نگاه کنیم که گویا زمانی انسان بودن و حرکت می کردن. زیبایی صورتهایی که در اثر بمبارانهای شیمیایی نابود شدن.

و هیچ کاری از من و تو ساخته نیست. فقط میتونیم اشکهای چشممون رو با آستین پیراهنمون خشک کنیم و سرودن مرثیه ای رو آغاز کنیم برای رویاهای شیرین بچه های بی گناه.

مرثیه ای برای جهل انسان.

و دیگه هیچی.

شاید فاجعه از سال 1948 شروع شد.

زمانی که عده ای سیاستمدار خوش پوش که تنها به فکر نوع بشر و عدالت !!! بودند تصمیم به تصویب اعلامیه ای گرفتند       «اعلامیه ی جهانی حقوق بشر»

 

 

ای کاش دست افراد شرکت کننده در مجمع عمومی سازمان ملل می شکست و هرگز اون اعلامیه ی 30 ماده ای لعنتی تصویب نمی شد.

ماده ی اول «تمام افراد بشر آزاد به دنیا می آیند. و از لحاظ حیثیت و حقوق با هم برابرند . و همه دارای عقل و وجدان هستند و باید نسبت به یکدیگر با روح برادری رفتار کنند.»

...

1-     آزادی

2-     حقوق برابر

3-     عقل

4-     وجدان

5-     روح برادری

چه کلمه های مضکی ، که فقط میشه نوشتشون و به هیچ کاری نمی یان.

حالا « دیکتاتور بر اجساد کودکان از آزادی میگوید »

 

نوشته شده در سه شنبه 1386/04/12ساعت 11:29 بعد از ظهر توسط ساره (آبنبات لیمویی)| |

 

حتما تا حالا شصتاد بار سر دو راهی گیر کردی و موندی که کدوم راه رو انتخاب کنی که هم ضرری بهت

نرسه و هم اون طوری که دلت می خواد قضیه پیش بره و دلت هم راضی باشه.آخه بعضی وقتها عقل یه چیزی میگه و دل یه چیز دیگه .

و به قول بزرگترا آدم عاقل اونیه که به ندای عقلش گوش کنه تا بعدا پشیمون نشه و ضرر نکنه.

همیشه هم همینو میگن که بچه عاقل باش . یه وقت کاری نکنی خودتو دو دستی بندازی توی چاه . حالا اون چاهه کجاست من نمیدونم. (آخه تا حالا همش تو چاله افتادم).

و با دلسوزی می خوان جلوی اشتباه کردنمونو بگیرن انگار تا حالا خودشون اشتباه نکردن، جوونی نکردن .    و  این وسط دل بیچاره لولوی سر خرمنه. یه عضو اضافی توی بدن که نبودنش چندان ضرری به آدم نمی رسونه. می تونی حذفش کنی. !!! باور کن !!!

به قول فروغ « ـ من می خوام خودم سرم بخوره به سنگ که بشکنه یا نشکنه ، دردم بیاد یا نیاد»

 

و میدونم که تو هم مثل من هزار بار عقلت رو به جای دلت حذف کردی. آخرش هم، حالا کم یا زیاد دیر یا زود پشیمون شدی . اما حسرت واسه دلت نذاشتی. و شرمندش نشدی. و هر چند یه مدت زمان کوتاه کیفور بودی.

و با فکر کردن یه کاری که کردی و دسته گلی که به آب دادی  دلت قلقلکش می یاد. واسه ی عاقلانه فکر کردن 30-40 ساله دیگه وقت دارم. البته خدا نکنه این قدر زیاد بشه حوصله ندارم.

فقط باید مواظب باشم به جای دسته گل بهویی خرمن گل به آب ندم.

مواظب باش.  تو هم

نوشته شده در دوشنبه 1386/04/04ساعت 7:41 قبل از ظهر توسط ساره (آبنبات لیمویی)| |

آیا هیچ وقت در سرزمین شادی بوده ای؟

جایی که همه همیشه خوشحال اند،

جایی که همه درباره ی شادترین چیزها

شوخی می کنند و آواز می خوانند،

جایی که همه چیز محشر است وهیچ خیالی نیست؟

هیچ کس هیچ غمی ندارد،

و تا بخواهی لبخند و خنده است؟

من در سرزمین شادی بوده ام-

 

          اگر بدانی چقدر کسل کننده است!.

 

شل سیلور استاین

 

نوشته شده در یکشنبه 1386/03/20ساعت 8:45 قبل از ظهر توسط ساره (آبنبات لیمویی)| |
 

آدمی پرنده نیست

تا به هر کران که پر کشد برای او وطن شود

سرنوشت برگ دارد آدمی

برگ وقتی از بلند شاخه اش جدا شود

پایمال عابران کوچه ها شود

نوشته شده در سه شنبه 1386/03/08ساعت 1:30 قبل از ظهر توسط ساره (آبنبات لیمویی)| |

 

سکوت نه از بي صداييست


نفس هست و حرف هم.
ناگفته ها و گفته شده ها. شنيده ها و نشنيده ها.
سکوت از نبودن بغض نيست. از بي دردي نيست.
سکوت از عادت نيست. از روزمرگي و فراموش شدگي. از خواب و رخوت و بي حوصلگي. از دلتنگي.
سکوت از فريادهاي در گلو مانده است و نعره هايي که هيچ وقت شنيده نشد.
همه چيز هست و گوشي نيست براي شنيدن. جز سکوتي که گاه و بيگاه همدم فريادهايي است که بي خبر و ناخواسته از روزهايي دور ميايد.
از دلتنگيهايي که فراموش شده. از خيانتهايي که به روزگار شده.
نه انگار.... باز هم حرفي نيست.

 

نوشته شده در یکشنبه 1386/02/02ساعت 4:20 قبل از ظهر توسط ساره (آبنبات لیمویی)| |
 

بازیهای کودکی ام

 

           روی این سنگهای سیاه

 

                        پلاسیدند 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 1386/01/18ساعت 0:55 قبل از ظهر توسط ساره (آبنبات لیمویی)| |

 

تا کنون نه مردابی دیده ام و نه در یایی،

                                                     اما

 علفهای مرداب را خوب می شناسم و با آنچه موج دریا نام دارد آشنا هستم.

تا کنون خدا را از روبرو ندیده و به آسمان پا نگذاشته ام ،

                                                                              اما

 آنچنان از وجود خدایی در آسمانها مطمئن هستم که گویی نقشه ی آسمان را با دو چشم خود دیده ام.

 

(امیلی دیکینسن.. ایالات متحده ی آمریکا. 1830-1786)

 

نوشته شده در پنجشنبه 1386/01/09ساعت 10:25 قبل از ظهر توسط ساره (آبنبات لیمویی)| |

سلام  سلام    سلام

خوبین؟؟

می گم این چند وقته نبودم دلتون واسم تنگ شد؟؟؟؟ نه؟؟؟؟ نامردا

دلم واسه وبلاگمون یه ذره شده بود. واسه شما هم اصلا تنگ نشده بود دلم.

فکر کردین که چی؟؟ دل شما واسه من تنگ نشده بوده دل من واستون تنگ میشه؟؟ عمرا   !!!!!!!!!!!!!!!

چاخان کردم بابا دلم واستون تنگ شده بود

عید همتون هم مبارک

خیلی خیلی مبارک.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1386/01/01ساعت 9:51 بعد از ظهر توسط ساره (آبنبات لیمویی)| |
                                

 

تقدیم به قلبهایی که  فراسوی افق می تپند

 

در باره نگاهش

 

(آن مژگانش)

 

گاه بر هر دوی آنها سرمه می زد

 

یا سرمه ی سرمه یی بر یک نگاهش

 

وبر نگاه دیگرسرمه یی مشکی

 

(چه سلیقه ای)

 

با عینک بر نگاه هایش

 

گاه طبی   گاه آفتابی

 

با شیشه یی سفید رنگ

 

 

نوشته شده در جمعه 1385/11/27ساعت 6:48 قبل از ظهر توسط ساره (آبنبات لیمویی)| |
 

 

 

 

 

چگونه فراموش کنم که جوانی من چطور سرد و خاموش گذشت؟

چگونه زندگی روزمره جای همه چیز را گرفت .

و عمرم مثل دعای یکشنبه ی کلیسا، یکنواخت و خسته کننده سپری شد؟

چه راهها دوشادوش آنکس رفتم که اصلا دوستش نداشتم ،

و چه بارها دلم هوای آنکس کرد که دوستش داشتم.

حالا دیگر راز فراموشکاری را از همه ی فراموشکاران بهتر آموخته ام .

دیگر به گذشت زمان اعتنایی نمی کنم،

اما آن بوسه های نگرفته و نداده ، آن نگاههای نکرده و ندیده را که به من باز خواهد داد؟

 

(آناآخماتووا.روسی. 1888ت)

 

 

نوشته شده در شنبه 1385/11/21ساعت 3:31 قبل از ظهر توسط ساره (آبنبات لیمویی)| |
         

                                                                                                                          

شوق پرواز دارم

 

 میهمانم کن

 

تا شام غریبان روحم را

 

   پشت میله های بقیع

 

            فریاد کنم

نوشته شده در سه شنبه 1385/11/10ساعت 2:33 بعد از ظهر توسط ساره (آبنبات لیمویی)| |

تقدیم به:

 

سردار سبز قامت وسرخ پوش وسپید روی عاشورا

حضرت باب الحوائج حضرت ابوالفضل العباس (ع)

که تجسم امیرالمومنین (ع)در کربلا بود

ومعشوق حسین حسینی که خود معشوق خداست

که در واپسین لحظات خویش در مقتل سر به زانوی فاطمه (س) گذاشت

وبه افتخار خطاب ولدی عباس نائل شد

وحسین را برای اولین وآخرین بار برادر صدا کرد.

که ماه بر خود میبالد

 که در کنار نام مبارک اوقمر بنی هاشم آبرویی جاودان یافته است

که فرات تا همیشه ی تاریخ در حسرت یک بوسه بر لبهای خشک او ماند

                 (عباس جان)

شکست پشت منو گفت: هر چه بود گذشت

به گریه گفتمش : آری ولی چه زود گذشت

بهار بود و تو بود و عشق بود و امید

بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت

نوشته شده در دوشنبه 1385/11/09ساعت 3:37 قبل از ظهر توسط ساره (آبنبات لیمویی)| |
نوشته شده در پنجشنبه 1385/11/05ساعت 9:8 قبل از ظهر توسط ساره (آبنبات لیمویی)| |

 

سلام

خوبین؟

ایام عزاداری دردانه ی خدا رو به همتون تسلیت می گم.

دیشب توفیق نصیبم شد و اولین شب محرم رفتیم حرم. خیلی خوب بود.

دسته های کوچیک و بزرگ سینه زنی و زنجیرزنی هم راه افتاده بودن.

هوا خیلی سرد بود . توی صحن حرم من یکی که خدائیش یخ زدم.

اما می ارزید.

فکر نکنید فراموشتون کردم ها . واسه ی همتون دعا کردم.

دیشب با دیدن دسته های عزاداری دوباره آرزوی همیشگیم به کلم زد.

می دونید چیه؟ دوست داشتم پسر بودم. همیشه دوست داشتم .

اما محرم که میشه دیگه نمی تونم خودمو کنترل کنم مدام به این مسئله فکر میکنم.

اگه پسر بودم خیلی راحت می تونستم برم هیئت. همراه دسته های عزاداری زنجیر زنی کنم.

اما من بیشتر دوست دارم طبل بکوبم . خیلی قشنگه. تا حالا به صداش دقیق شدی؟

صداش مییییییییییییییره تا اون سلول آخر آخری مغزت.

همیشه دوست داشتم توهیئت من چایی بدم . خیلی از چایی دادن به آدمای تو هیئت

خوشم میاد. نه اینکه تو مجلس های عزاداری زنانه نمیشه این کارهارو انجام داد. میشه.

اما عزاداری مردها همیشه به نظرم پرشورتر و قشنگ تر بوده.

خوب قسمت من که نشد.

یادتون باشه رفتید هیئت واسه منم دعا کنید.

 

                بیا تا پا گرفته شور و احساس

                هممون عهد ببندیم با گل یاس

                اگه پا داد یه روز رفتیم زیارت

                 قرار ما کنار کف العباس.

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1385/11/01ساعت 7:19 قبل از ظهر توسط ساره (آبنبات لیمویی)| |

نوشته شده در جمعه 1385/10/29ساعت 7:46 قبل از ظهر توسط ساره (آبنبات لیمویی)| |

ای انسان، بیهوده نغمه سرائی مکن ، زیرا همیشه در پایان کار ، آواز نشاط بخش واقعی ناخوانده خواهد ماند.

...

اگر بخواهی دعا کنی ، دعا کن ، زیرا همیشه نیایش آرامش می بخشد. اما بدان که به هر حال زبان تو از گفتن آن دعای مخصوص که باید روح تو را آرام کند، عاجز خواهد بود.

از مرگ نیز کمک مخواه تا تو را از سنگینی بار زندگی برهاند ، زیرا پس از مرگ به یقین گوشه ای از روح تو همچنان هوشیار خواهد ماند تا تاریکی گور و تلخی نیش کرمها را احساس کند.

 

(گابریلامیسترال.آمریکای لاتین.)

نوشته شده در چهارشنبه 1385/10/27ساعت 6:31 قبل از ظهر توسط ساره (آبنبات لیمویی)| |
 jeyn
نوشته شده در دوشنبه 1385/10/25ساعت 3:37 بعد از ظهر توسط ساره (آبنبات لیمویی)| |

 

به من گفتی: پدرم هرگز گریه نکرد. پدربزرگم هرگز گریه نکرد.

گفتی : نیاکان من هرگز نگریستند، زیرا همه آنها دلی از پولاد داشتند. این را گفتی و از چشمت قطره ی اشکی در دهان من فرود افتاد. اوه! در همه ی عمرم ، در جامی چنین کوچک ، زهری چنین کشنده ننوشیده بودم!

خمبیچاره من، که با این یک قطره غمهای چند قرن را نوشیدم. در طعم این قطره تلخی صدها سال دردهای نهفته را احساس کردم؛ در زیر بار این قطره  شدم، زیرا رنجها و ناکامیهای چندین نسل را یکجا در آن انباشته دیدم.

 

 

(الفونسینااستورونی.آمریکای جنوبی. 1892- 1938)

نوشته شده در جمعه 1385/10/22ساعت 8:50 قبل از ظهر توسط ساره (آبنبات لیمویی)| |
نوشته شده در دوشنبه 1385/10/18ساعت 1:30 بعد از ظهر توسط ساره (آبنبات لیمویی)| |

 

رنگ چشات چه رنگیه؟

رنگ آبی قشنگه،نه؟خیلی هم قشنگه،سبز و خاکستری چی؟قشنگه؟...

اما رنگ چشم تو هر چی باشه خیلی قشنگ تره...مشکی مشکی هم باشه،هزار تا حرف برای گفتن داره.مثل صداقت،مثل عشق،مثل محبت، ولی نگاهت که بره پشت شیشه ی رنگی،دیگه قشنگی خودش رو نداره جوون.

اگه شکل یکی بشی غیر از خودت،بشی رنگ لنزی که تازه خریدی،دیگه نمیتونم به تو بگم رنگ آبی قشنگه ،

سبز و خاکستری قشنگه... آخه اینها که رنگ چشم های تو نیست،من دوست دارم از رنگ چشم های خودت

تعریف کنم جوون. رنگ چشمهای تو که پاک ولطیفه.عشق و محبت میفهمه...اما باز هم چند رنگ دیگه میبینم... قرمز وشرابی و بنفش و چند رنگ دیگه که روی موها و صورتت نشسته.

خب،چی میگی؟قشنگه؟من میگم رنگ خودت قشنگ تره.اگه میبینی که دایی حسین،کج کج نگاهت میکنه و عمو جواد، ابرو بالا میده و حرفی میزنه که دلت میشکنه، واسه ی اینه که تو خودت عزیزی، وجودت عزیزه،

راه رفتنت، خندیدنت،بودنت،برای همه عزیزه...اما حالا رنگ عوض میکنی که بیشتر به دل بشینی؟... نه دیگه اومدی نسازی!تو عزیز دل همه ای. حالا برو هی پررنگش کن، هی آب و رنگت رو زیاد کن. فکر میکنی فردا چی میشه؟ باز میری دنبال یه رنگ تازه تر... حالا چقدر طول بکشه خوبه؟باور کن همه ی رنگهای دنیا توی دل خودته و تو خبر نداری. حالا که فقط لنز و رنگ نیست ، کفش و لباسی هم که میخری، زود خرج میشه و از« مد» می افته، بعد که جشمهای بقیه عادت کرد به مدل لباست، فکر میکنی دیگه مورد توجه نیستی و کسی دوستت نداره... باز مجبور میشی یه لباس دیگه بخری تا همه به تو توجه کنند، ولی یادت نره اگه از لباس و رنگ و ظاهرت تعریف کردند، دلیل این نیست که دوستت دارند، ولی تو عزیزی... و چرا از ته دل، تو رو به خاطر خودت دوست نداشته باشند؟مگه کمه؟

یه دل داری قد دریا... مهربونی، مثل آسمون و شادابی، مثل نسیم دم صبح.

فکر کردی قشنگی چیه؟ قشنگی اینه که هر چی داری قشنگ باشه. فکرت ، دلت ، راه رفتنت، حرف زدنت، لبخندت،محبتت، دوستی و صداقتت، عمق نگاهت، لحن صدات، همه باید قشنگ باشه و یادت باشه تا راست نگی ، راست نمیشنوی...

وقتی خودت نباشی کسی تو رونمی بینه که دوستت داشته باشه ،ولی من حالا دارم با دلت که غرص و محکم ایستاده پشت آن سینه ی مهربونت و عشق رو میفهمه و میدونه که معنی عشق خیلی فرق داره با همه چیز، حرف می زنم و میدونم که تو از من بهتر می دونی که دلت چقدر عزیزه جوون! خودت بگو چقدر عزیزه؟

رنگ عوض، نکن «سبز» نگاه کن

مثل رنگ لاجوردی آسمان که سایه اش می شه رنگ دریا مثل رنگ طبیعت یا حس خورشید وقتی که سپیده میزنه، یا زلالی چشمه...

چه فرقی میکنه؟ مهم اینه که قدر و قیمت دلت زیاده. حالا خودت قیمت بزار ببینم بلدی یا نه؟چی شد؟ همه ی رنگ ها تموم شد و تعریف دلت تموم نشد؟ دیدی حالا وقتی خودت نتونی ، من میتونم؟ حالا که دلت آیینه است، خودت رو توی آیینه ی دلت نگاه کن و ببین چقدر زلالی... بعد دست بکش به صورت پاک و لطیفت و عمق نگاهت رو پیدا کن ببین چشات چه رنگیه و آخرش کجاست... بعدش، اول به دلت بخند و بعد به نگاهت و به خودت بگو همانطوری که هستی خیلی قشنگی ، بگو که خودت رو دوست داری و می خواهی همیشه شاداب باشی... به خودت قول بده که بهتر نگاه کنی... و حالا عمیق تر نگاه کن و ببین چی میبینی؟

 وقتی با خودت رو راست باشی و پیش خودت کم نیاری، وقتی خودت رو بفهمی و بشناسی، میبینی که همه ی رنگهای دنیا مال تو شده. کاش همه مال تو باشه.

می دونی ، دل تو به اندازه ی هستی ، جا داره. پس دقیق تر نگاه کن... نگو  نه ... نگو نمی تونی. دنیا همه مال تو، قبول... اما ببین قدر دنیای قشنگت چقدره؟ خودت که میتونی بفهمی و اندازه بگیری، خودت که بزرگ شدی و به خاطر بزرگ شدنت ، کلی پیش ما اعتبار داری و کلی می ارزی... اما حالا تو هم بگو ما چقدر پیش تو عزیزیم؟...

 خب، آبی نگاه میکنی یا سبز؟ قرمز یا بنفش؟ مثل کدوم رنگ داری به کلمه ها نگاه میکنی؟هر چی که باشی و هر جور که نگاه میکنی، همه ی ما جوانهای امروزی ، تو رو دوست داریم، آخه میدونیم تو با رنگ چشم خودت داری به ما نگاه میکنی، چشم خودت که همراز دل با محبتت شده و پر شده از صمیمیت و صلح و عشق و گذشت.

چشمت بی بلا. خدا تو رو برای ما نگه داره. همیشه جوون باشی که رنگ خودتی . همیشه شاداب و سلامت باشی. آخه توهم مثل مایی، از خود مایی، حالا که اومدی به جمع ما ، خوش اومدی . قدمت روی چشم!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                                                       .

نوشته شده در شنبه 1385/10/16ساعت 2:41 قبل از ظهر توسط ساره (آبنبات لیمویی)| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir