§ وقت اذان نیست . اذان هم نمی گویند. اما یکی توی گوش من مدام دارد اذان می خواند. به تلافی آن همه نمازها که نخواندم.
§ هیچ کس نمی دانست پی نوشت چشمهای من و دستهای تو این همه حرف نگفته است که هیچ وقت به زبان نیامد و توی این زباله دانی جا خوش کرد.
§ امروز اصلا نیستی . دیروز هم نبودی ، برایت توی دلم غایبی زدم باید بیایی و غیبتت را موجه کنی. پارتی بازی هم نداریم. و لطفا از قدرتت هم استفاده نکن. خدا که غیبت کند و روز در میان توی این دنیا حاظر شود چه گله از بنده هایش.
§ تو هم مثل همه آدمهایی . خیلی مهربان تر کمی خشمگین تر. تو هم وقتی زیادی به پر و پایت می پیچم حرفهایم را پشت گوش می اندازی. به تو هم می گویند خدا؟
§ سوالش را پرسید ، صبر نکرد جوابش را بگیرد. بی شرف داغ این جواب را گذاشت روی دلم.
§ درست وقتی که فکر میکنی همه چیز آرومه دستی از غیب برون آید و یکی بزند پس کله ات و حالی به احوالاتت بدهد.تا دیگه تو باشی از این غلط ها بکنی.
§ صد بار اگر توبه شکستی باز آی
بعد التحریر: بی معرفتی این چند وقته ی ما رو ببخشید. آبنبات پرتقالی و نعنایی هم سلام می رسونند.

