این روزها آنتونی رابینز میخونم و دیگر هیچ وکیف می کنم از همه حرفهاش و تنها چیزی که یاد میگیرم اینکه به حالش غبطه بخورم و باز هم بیشتر از بیشتر، از خودم بدم بیاد و باز هم دچار روزمرگی میشم و هیچ .
5 جلد کتابهای رابینز رو گیر آوردم و با همه خوبیهاش هنوز به نیمه جلد اول نرسیدم جا زدم و دیگه حالش رو ندارم ادامه بدم عجب آدمی شدم و خواهم شد و از الان افسوس می خورم به حال روزهایی که قراره دچارشون بشم اگه با همین وضع پیش برم که طبق شواهد معلوم قرار نیست این روزها و روزمرگی ها تموم بشه و هنوز اول عمری دارم چوب کارهایی رو می خورم که انجام ندادم ، چه مسخره .
نه از رومم، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای ، دلتنگم
...
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت ،
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دست ها پنهان ،
نفس ها ابر ، دلها خسته و غمگین ،
درختان اسکلت های بلور آجین ،
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،
غبار آلوده مهر و ماه ،
زمستان است .
پ . ن 1 _ این وبلاگ فکر کنم خیلی وقته از حالت وبلاگی خارج و شده و این آپ ها هم شاید نفس های آخر عمریه و برعکس اسمش چقدر هم بدمزه بود و هست و خواهد بود گرچه که همش هم تقصیر ما نیست بازی روزگاره و بس .
پ . ن 2 _ اگر کسی تو هر نقطه ای از عمرش که هست به جایی رسیده که واقعا فکرش رو میکرده و تا یه مدتی فقط خوابش رو میدیده و بعدا دیده نه واقعا راسته و به اون نقطه اوج زندگیش رسیده خبرم کنه شاید بشه به حرفاش گوش داد.
پ . ن 3 _ راستی این روزها دنیا حداقل با من یکی بازی های عجیب وغریبی می کنه مثلا امروز جلو پام سنگ میندازه و فردا هم برش میداره رو همین حساب شاید هم از فردا خوش مزه شدیم خدا رو شاید هم دنیا رو چه دیدی ؟؟
پ . ن 4 _ همه خوبند و ملالی نیست جز دوری از دنیا و دوستان مجازی و...

