تبليغاتX
آبنباتهای رنگی - گناه از...است

چقدر بده که توی بیست و یک سالگی که میتونه قشنگ ترین روزهای زندگیت رو بسازه اون احساساسی رو که باید داشته باشی نداری و فقط و فقط بدی ها و پوچی های زندگی رو لمس کنی و قشنگی های زندگی رو اون طوری که باید ببینی نبینی و کم کم بدون اینکه بفهمی پیش بری به سمت روزایی که دیگه واقعا اون موقع ست که آدما سختی ها رو باید ببینن و حسابی با اون ها بجنگن تا لا اقل زودتر از اون چیزی که باید، از پا در نیان و اون چند روزی رو که قراره رو این زمین راه برن یک چیزهایی از زندگی رو مزه کنن و نگن تو این کره خاکی کاری نکردیم و چشمامون رو وا نکرده بستیم و رفتیم همون جایی که بودیم . ناراحتم از اینکه همش این ناراحتی ها داره واسم کم کم به شکل یه عادت در میاد که شاید روزی دیگه نتونم ازشون جدا بشم . غصه غصه غصه ... هر کاری میکنم ازشون جدا شم نمیشه شاید واسه اینه که تعدادشون خیلی بیشتر از چیزای دیگست تو زندگی و نقششون پر رنگ تر از بقیه چیزاست و من دارم خسته میشم از دستشون دیگه حوصله غصه خوردن رو هم ندارم حوصله هیچ چیز رو ندارم و حوصلم سر رفته از این بی حوصلگی ها . دیگه دارم از نزدیکترین دوستام با اینکه زیاد نزدیک هم نبودیم دور میشم دور و دور و این خیلی آزار دهنده ست برای منی که شاید فقط اون ها رو دارم . کسایی که حرفای همدیگه رو فقط با هم می فهمیم و میدونیم که چی میگیم و فقط با هم دیگه میدونیم تو زندگی چی میکشیم و از زندگی چی می خوایم و به سمت چه چیزایی با هم قدم برمیداریم و شاید همون یه ذره دلداری که به هم میدیم ما رو به زندگی و روزای نیومده امیدوار نگه میداره و واسه همینه که از دوری هر چند تکراری دلگیر تر میشم و بد اخلاق و میزنم تو پره بقیه و اونا هم بدتر از همه حالمو میگیرن و من هم کفری میشم و فقط و فقط سکوت میکنم ، شاید هم خودمو خفه میکنم.                                                                                                  12/10/1387 

پ ن . میبینی دنیا رو دو ساله شدیم و خبر نداریم.   

نوشته شده در جمعه 1387/11/04ساعت 12:41 بعد از ظهر توسط سمیه (آبنبات پرتقالی)| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir